تبليغاتX
روزنگار
در مورد وقایع روزانه و تفسیرات شخصی از وقایع افغانستان
 

یکشنبه25/4/1385(20 جمادی الثانی 1427) ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) است. در کشوری که زندگی میکنم، روز ولادت حضرت بنام روز زن نامگذاری شده است. در این روز از زحمات شایان و فداکارانه مادر و همسر قدردانی میشود. بازار شلوغ است از دختران و پسرانی که همراه پدرانشان برای خرید هدیه روز مادر آمده­اند. و تنها روزی است که مادرها در خانه می­مانند و کودکان از نبودن مادر در هنگام خرید خوشحالند چون می خواهند مادرشان را غافلگیر کنند.  خلاصه شادی است و خوشی؛ بخشش است و عفو؛ یکدلی است و پاکی…

 

فاطمه کی بود؟ چه کرد؟ و چرا ولادت او؟

فاطمه آخرین دختر پیامبر که در سال پنجم بعثت در شهر مکه دیده به جهان گشود. نام مادرش خدیجه که الگوی گذشت و فداکاری و ایثار است. فاطمه از بدو تولد در مشقت و رنج­های پاگرفتن اسلام شیرک بوده و تا زمان رحلت­اش این مشقت­ها وجود داشته است.

خواستم در رسای جایگاه رفیع­اش مطلبی بنویسم. هرچه قلم روی کاغذ بردم، نتوانستم زیباتر از شریعتی مقام شامخ­اش را وصف کنم لذا قطعه نوشته دکتر شریعتی را برایتان می نویسم:

خواستم بگویم: فاطمه دختر خدیجه بزرگ است

دیدم که فاطمه نیست

خواستم بگویم: فاطمه دختر محمد است

                دیدم که فاطمه نیست

خواستم بگویم: فاطمه همسر علی است

                دیدم که فاطمه نیست

خواستم بگویم: فاطمه مادر حسین است

                دیدم که فاطمه نیست

خواستم بگویم: فاطمه مادر زینب است

                باز دیدم که فاطمه نیست

                نه اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.

                فاطمه، فاطمه است.

 

مادر عزیز؛ عظمت و جایگاه تو آنقدر رفیع است که پیامبر اسلام فرموده: «بهشت زیر پای مادران است».

دیروز بازار شلوغ بود از کودکان دختر و پسری که مشغول خرید هدایای روز مادر بودند. هرچه جستجو کردم که چیزی بیابم تا بتوانم از زحمات و محبت­هایت قدردانی کنم، هیچ نیافتم. هیچ چیز نبود که بتواند گوشهء از زحمات تو را ارج نهد. همچنین حیف­ام آمد که ارزش زحمات تو را با پول بسنجم.

مادر عزیز؛ وقتی خبرم از تلی سیا و سفیدسنگ به گوش­ات رسید، اشک­های شفاف و صدفی تو در نیمه شب نگهبان و دستمایه­ام بود و تنها قلب تو بود که برایم می­تپید.

مادر عزیز؛ وقتی کوههای سر به فلک کشیده و قهار ترکیه را می­پیمودم، تپش قلب تو بود که به تمام وجودم توان پیمودن قله­ها را می­داد.

مادر عزیز؛ وقتی با قایق بادی کوچک اقیانوس­ها را به قصد اروپا، امریکا، استرالیا و… می­پیمودم، عقل هیچ بشری باور نداشت که بتوانم بر آبهای خروشان و مواج اقیانوسها فایق آمده و به سلامت به ساحل مقصد برسم. اما بی­شک اشک تضرع و دو چشم نگران، دستان پینه بسته و قلب پاک تو بود که موتور محرک قایقم بود و مرا به ساحل رساند.

مادر عزیز؛ مادر افغانی! مادر آواره و مادر کوههای هندوکش و بابا! میدانم تنها چشمان توست که به انتظارم نشسته؛ تنها دستان پاک توست بین قلب و خدا پل می­زند و برای سلامتی­ام دعا می­کند.

آبروی اهل دل از خاک پای مادر است                هرچه دارد این جماعت از دعای مادر است

مادر عزیز؛ بدان که قلبم فقط در تسخیر توست؛ در تسخیر محبت­های تو؛ در تسخیر زحمات و فداکاری­های بی­دریغ­ات. مادر عزیز اگر این فرزند ناخلف­ات در ادای حق و پاسخ به زحمات بی­دریغ­ات کوتاهی می­کند، بدان که نه به خاطر عدم شناخت زحمات تو بلکه جبر زمانه است که اینگونه دستانم را از دامان پرمهرت کوتاه کرده است.

مادر! مادر! مادر!    

دوستت دارم! دوستت دارم! دوستت دارم

از راه دور بر دست و پایت بوسه عشق زده و برای تبرک بر چشمانم گذاشته و با اشک چشمانم شستشو می­دهم.

فرزند کوچک­ات: صفراحمد فهیمی

 و اما امروز روز زن هم هست. هرچند مجرد هستم اما احساس دارم و به شما تقدیم میکنم:

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/04/25ساعت 12:13  توسط صفراحمد فهیمی (سرشار) | 
 

نام: بادبادك باز

نويسنده: خالد حسيني

مترجم: اسامي شان يادم نيست.  

از نظر صناعت ادبي وشيوه­هاي نگارش هيچ نمي­توانم گفت چون سر رشتة ندارم. اما آنچه كه اين رمان خوب بيان كرده واقعيات اجتماعي حاكم بر زندگي مردم افغانستان و طرز تلقي گروههاي اجتماعي از همديگراست. نويسنده از ديدگاه يك پشتون ليبرال به زندگي اقوام مختلف در افغانستان پرداخته است.

نكته مفيد ديگر كه به­خوبي در كتاب بيان شده گناه است. معمولا اگر نگوييم همه انسان­ها اكثر انسان­ها حداقل با يك گناه در زندگي خود كه مغاير با اعتقادات­اش است، گريبانگير است و در حقيقت همين گناه زندگي او را جهت مي­دهد.

از ديدگاه نويسنده كه يك پشتون است علي و حسن نماد هزاره ، نماد تسليم، خضوع، خشوع و در نهايت سگ دست آموز كه فقط اطاعت را بلد است.

اما وقتي پاي آصف به ميان مي­آيد يك پشتون ناسيوناليسم كه هتلر سرلوحه اوست يعني علاقه نويسنده به احياي آرمان پان پشتونيسم.

وقتي فريد و برادرش وحيد وارد داستان مي­شوند، سرنوشت قوم تاجيك از ديد نويسنده ترسيم مي­شود. او كه با فريد در ابتدا سر ناسازگاري دارد پس از بيان هدفش از سفر به افغانستان باهم رفيق مي­شوند. فريد نمادي است از انسان واقعي با خصوصيات جوانمردي، گذشت، فداكاري. اوج انسان دوستي قوم تجيك را زماني بيان مي­كند كه فريد با صاحب يتيم خانه درگير مي­شود. وقتي اين قسمت را مي­خواندم، اين احساس به من دست داد كه خالد حسيني حتما تاجيك است.

فرهنگ و سرنوشت ازبك­ها زماني رقم مي­خورد كه اصف خاطرات خود در زندان را تعريف مي­كند. ازبك­ها افرادي كه در بچه بازي رو دست فرهنگ قندهاري­ها زده و رودست اصف 420 ميزنند.

اما در يك جا غفلت بزرگي به چشم مي­خورد. نويسنده وقتي وارد تحليل حوادث دهة هفتاد خورشيدي مي­شود، دوباره قصد احياي همان نقس سابق براي هزاره ها را دارد. در حالي كه در اين دهه يك شالوده شكني بزگر صورت گرفته است. اقتدار پان پشتونيزم كه تا اين دهه تابو شده بود و هيچ هزاره جرات نگاه كردن به پشتون را به خود نمي­داد چه برسد به اينكه او را بكشد، اينك رهبر مرد بيدارشان همراه با جوانان هزاره در افشار شالوده شكني مي­كنند و قساوت را با قساوت جواب مي­دهند. لرزة كه نتيجة آن را در حوادث بعد از 11 سپتامبر مي­بينيم و آن درخشش هزاره­ها در صحنه اجتماعي است.

نويسنده با ارائة چهرة از سهراب درصدد پنهان كردن اين شالوده­شكني است. جايي كه سهراب با وجود اينكه توسط اصف گايده مي شود اما از كور كردن اصف احساس گناه مي­كند. اين قطعه نوشته بيان كنندة احساس عصبانيت است از بيداري يك قوم كه خواسته در چارچوب ترحم آن را پنهان كند.

اين رمان پر فروش ترين رمان در امريكا بوده است. بنظر ميرسد دليلش اين است كه نويسنده از ديدگاه انسان محور يا بشربراي بشر خواسته وقايع افغانستان را بازسازي كند. انسان محوري (بشريت) چارچوبي كه به آساني براي غرب قابل درك است. نويسنده هيچگاه از احساسات مذهبي و قومي – قبيلة شرق در در روايت داستان خود بهره نبرده است.

در آخر داستان نويسنده به دين گرايش پيدا كرده و آن را راه سعادت و نجاه مي­يابد. اگر دقت كنيم دقيقا نگرش امريكايي ها به سنت پيوريتني است.

 

 

با ارزوی تابستان خوش و خرم برای همه دوستان.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/04/20ساعت 17:9  توسط صفراحمد فهیمی (سرشار) | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
اينجا منم ايستاده بر ديوار شب!
و عدالتي را مي‌خواهم
كه روزي در پشت ديوارهاي ترديد گم شد؟!
اينجا منم ايستاده بر ديوار شب
و فرياد آزادي‌اي را مي‌خواهم كه روزي زنجير استبداد آن را خورد.
اينجا منم رها شده در غفلت زمان
فرياد خدا را مي‌خواهم
و رهايي‌ام را!
شعر از: فاطمه نبی مهدوی

نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1387
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM