تبليغاتX
روزنگار
در مورد وقایع روزانه و تفسیرات شخصی از وقایع افغانستان

 

 

نیست شوقی که زبان باز کنم از چه بگویم

من که منفور زمانم چه بگویم چه نگویم

 

دل نوشته زیر بیانگر عجز و ناتوانی­ است. ناتوانی نه یک شخص؛ ناتوانی یک مجموعه.

 

شرح ماجرا:

اگرچند اطرافیانم مرا تحت نام دانشجو می شناسند، اما خودم احساس می کنم که فقط حمل کننده یک کیف که داخلش چند جلد کتاب و دفترچه و خودکار و مدادنوکی است می باشم.

البته در ضمن در مدارس خودگردان مشغول تدریس نیز می باشم. هر افغانی که در ایران حداقل برای مدت یک ماه اقامت داشته باشد با ساختار مدارس خودگردان آشنا خواهد شد و نیاز به توضیح بیشتر نیست.

صبح­گاه یک روز قشنگ ، ابری و سرد زمستانی راهی مدرسه خودگردان (گفتگو) جهت برگزاری امتحان شدم. هیچ خبری نبود. بعد از ظهر همان روز که از دانشگاه بر میگشتم، گذارم به خیابانی افتاد که موسسه گفتگو در آن قرار داشت. در این خیابان چهار یا پنج مدرسه خودگردان وجود دارد. در زیر نور روشن چراغ های خیابان مدارس خودگردان سوت و کور بود. احساس غم همراه با نگرانی شدیدی به من دست داد. چون مدارس خودگردان تا ساعات نیمه شب همچنان فعالند. از ماشین پیاده شدم تا ببینم که چه شده است؛!

چشمانم به قفل در یکی از مدارس افتاد که با فلز سرب محکم مهر و موم شده بود. قلبم از حرکت ایستاد. احساس غم و دل تنگی شدیدی به من دست داد.

افکار مختلفی به فکرم رسید: ملت افغانستان که در فقر مادی قرار دارند و تمام درها به روی مردم بسته است. آیا فقر علمی هم قصد دارد که همچنان مردم افغانستان را در قید خود نگه­دارد. ما چه کار می توانیم بکنیم؟!

پس از پرس و جو متوجه شدم که وزارت کار بعد از ظهر شنبه 24/10/1385 مدارس خودگردان را تعطیل کرده است. حالا تا کی الله اعلم و جاهلان اعلم....

وقتی به یاد دانش­آموزان مظلوم افغانی که با کمترین امکانات با شوق تمام به دنبال یادگیری بودند می­افتم، قلبم در جا از حرکت می ایستد. و هرچه فکرمیکنم راهی به ذهنم نمیرسد.

 

 

چگونه میتوانیم با جهل و نادانی مبارزه کنیم؟ چگونه می توانیم ملت مظلوم مان را از افتادن در دام نادانی و بیسوادی نجات دهیم؟

 

منتظر پیشنهادات شما

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/25ساعت 10:36  توسط صفراحمد فهیمی (سرشار) | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
اينجا منم ايستاده بر ديوار شب!
و عدالتي را مي‌خواهم
كه روزي در پشت ديوارهاي ترديد گم شد؟!
اينجا منم ايستاده بر ديوار شب
و فرياد آزادي‌اي را مي‌خواهم كه روزي زنجير استبداد آن را خورد.
اينجا منم رها شده در غفلت زمان
فرياد خدا را مي‌خواهم
و رهايي‌ام را!
شعر از: فاطمه نبی مهدوی

نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1387
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM