![]() |
![]() |
|
| در مورد وقایع روزانه و تفسیرات شخصی از وقایع افغانستان |
|
سلام دوست عزيز نميدانم كجايي و چه كار ميكني. نامهي را كه برايت مينويسم ، ناخواسته اما مجبورم كه بنويسم. پارك گلهاي سرخ كه هميشه صندلي چوبي آبي رنگ و تريبون بدون مكروفوناش، هردوي ما را به آغوش ميكشيد و غمهاي درونمان را پاك ميكرد يادت هست. اما متاسفانه بايد بگويم كه ديگر نميتوانم به آن پارك بيايم و با تو درد دل كنم و سفره دلم را پيش تو خالي كنم. و لبخند شيريني كه لبهاي اناريات را همچون غنچههاي بهاري شكوفا ميكرد ببينم. فقط بدان كه قلبم خونين است از غم و اندوه بزرگ، كه توان بازگويي آن را ندارم. چون ميدانم كه تحمل شنيدناش را نداري. فقط بدان كه ميان من و تو ديواري است به بلنداي مليت.
پس خداحافظ تا روزي كه بتوانم به جاي غم شادي را برلبانت بنشانم.
گر بركنم دل از تو و بردارم از تو مهر اين دل كجا برم اين مهر بر كي افكنم
تقدیم به ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/12/15ساعت 17:14 توسط صفراحمد فهیمی (سرشار) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
اينجا منم ايستاده بر ديوار شب!
و عدالتي را ميخواهم كه روزي در پشت ديوارهاي ترديد گم شد؟! اينجا منم ايستاده بر ديوار شب و فرياد آزادياي را ميخواهم كه روزي زنجير استبداد آن را خورد. اينجا منم رها شده در غفلت زمان فرياد خدا را ميخواهم و رهاييام را! شعر از: فاطمه نبی مهدوی |
|
RSS
|