![]() |
![]() |
|
| در مورد وقایع روزانه و تفسیرات شخصی از وقایع افغانستان |
|
تصميم گرفتم از تو صحبت نكنم از چشم تو با دلم روايت نكنم اما كسي از دورن من ميگويد اين كار نميشود حماقت نكنم كوتل اوتله نامي آشنا براي تمام كساني كه از مسير انگوري به جاغوري رفت و آمد كرده اند. تنگي اوتله منطقه پشتوننشين است. محلي مخوف كه اكثر دزديها و كشتار مسافرين شيعه (هزاره) در اين منطقه صورت ميگيرد. پاسگاه امنيتي اوتله براي حفظ امنيت و جان مسافرين نزديك به دو سال است كه در اين منطقه ايجاد شده است. پنجشنبه ۲۰ اردديبهشت با حمله ناگهاني طالبان شش نفر سرباز اين پاسگاه همگي به شهادت رسيدند. براي كسب اطلاعات بيشتربه سايت جاغوري مراجعه كنيد.
اسماعيل جوان ۲۴ ساله فرمانده پاسگاه تنگي اوتله همبازي دوران كودكي ام بود. اسماعيل را با چشمان سبز درشت و خندههاي بلندش ميشناختم. يادش بخير آن روز تابستاني كه با هم زير درختان زردالو بعد از دقايقي بازي، كشتي گرفتيم. نميدانم كداممان برنده شديم اما قدرت بازوانش خيلي زياد بود.
مهاجرت مرا از همه چيز و همه كسانم جدا كرد. ديگر از اسماعيل خبري نداشتم. در اواخر دوره طالبان (حدود سالهاي ۱۳۷۹-۸۰) شنيدم كه اسماعيل همانند ساير افغانيها در ساختمانها و كارخانههاي تهران كار ميكند. حدود دو سه سال قبل شيندم كه عضو نيروهاي باشي حبيب شده و در تنگي اوتله براي حفظ امنيت جاني و مالي شيعيان ايفاي وظيفه ميكند. همه از شجاعت و نترسي و جوانمردياش صحبت ميكردند. تابستان سال ۱۳۸۳ در مسافرتم به افغانستان حدود يك ماهي در جاغوري و زادگاهم تبقوس اقامت داشتم. در اين مدت آنقدر دوربرم شلوغ بود كه اصلا نتوانستم به فكر اسماعيل بيفتم و سراغش را بگيرم. افسوس افسوس...
شنبه شب ۲۲ ارديبهشت وقتي خسته از فعاليت روزانه ساعت نه شب به خانه رسيدم، خبر شهادت اسماعيل جوان، برادر نوجوان و چهار نفر از همراهاناش را شنيدم. به شدت ناراحت شدم و بغض گلويم را گرفت نتوانستم جلوي اشكهايم را بگيرم. اول از همه به حال ملت مظلوم افغانستان گريستم و سپس به حال بيچارگي انسانها و در نهايت براي اسماعيل و همراهانش. اسماعيل پدرش را از دست داده است اما مادرش زنده است. نميدانم كه چگونه ميتواند غم از دست دادن دو جوان ۲۴ ساله و ۱۸ سالهاش را تحمل كند.
از همه شبها زودتر به رختخواب رفتم اما تا نيمههاي شب فقط گريستم از ترس اينكه هق هق گريههايم را بقيه نشنود با وجود گرمي هوا خود را با پتو پيچاندم و به همراه اسماعيل به خاطرات دوران كودكي رفتم. اين مطلب را در حالي مينويسم كه بازوانم از غم مظلوميت مهاجرين و بيچارگي ساكنان افغانستان سنگين است. فكرم قفل كرده و فقط نم نم اشك است كه وجودم را سبك مكند. از دوستاني كه در شهرهاي مذهبي ساكناند عاجزانه تقاضامندم هنگام رفتن به اماكن زيارتي، براي مظلوميت ملت افغانستان و اسماعيل جوان و همراهانش دعا كند. و براي قلب شكسته مادرش از خداوند صبر بخواهند. مخصوصا كساني كه ساكن قم هستند و مسجد مقدس جمكران نزديك شان.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/02/23ساعت 14:6 توسط صفراحمد فهیمی (سرشار) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
اينجا منم ايستاده بر ديوار شب!
و عدالتي را ميخواهم كه روزي در پشت ديوارهاي ترديد گم شد؟! اينجا منم ايستاده بر ديوار شب و فرياد آزادياي را ميخواهم كه روزي زنجير استبداد آن را خورد. اينجا منم رها شده در غفلت زمان فرياد خدا را ميخواهم و رهاييام را! شعر از: فاطمه نبی مهدوی |
|
RSS
|